X
تبلیغات
یه حرفایی همیشه هست...

یه حرفایی همیشه هست...

از اون حرفا که میترسیم، از اون حرفا که باید زد... از اون درد دلای خوب، از اون حرفای خیلی بد...

181- بازی به دعوت نازی جونم

خب این یه بازی وبلاگیه که نازی جونم منو دعوت کرده... باید 10 تا از چیزایی که دوس ندارمو بنویسم با 10 تا از چیزایی که دوس دارمو:

اول چیزایی که دوس ندارم:

1- بعضی از این اخلاقای گند رومئو که رو اعصابمه!!! مهمتر از همه رول بازی کردنش در مورد غیرتی شدن و اینا!

2- اینکه یه روز تعطیلی باشه یا یه ماه! ما فقط باید بریم شمال!!! من دلم تنوع میخواد به خدا! البته به رومئو هم حق میدما... (خودم کردم که....)

3- از اینکه بعضیا هی فک کنن من تو ازدواجم اشتباه کردم و هی بخوان با نیش و کنایه به روم بیارن....

4- از اینکه خودم می تونم بدیهای خانواده رومئو رو فراموش کنم ولی حالا که بهترشدن ذهنیت بقیه رو نمی تونم تغییر بدم

5- از اینکه به خاطر اعتقادات خانواده ام مجبورم ظاهرمو معتقدتر از اونی که هستم نگه دارم

6- از پررویی و فوضول بازیای همسایه هامون متنفرم شدیــــــــــــــــــــــــــــــــد

7- از اینکه نه می تونم بیکار بشینم تو خونه، نه اعصاب هر روز 10 ساعت بیرون از خونه بودن واسه کارو دارم، نه پول دارم یه کاری واسه خودم راه بندازم که هم کار داشته باشم هم ساعات کاریم دست خودم باشه

8- از اوضاع مالی فعلیمون دلگیرم فجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع

9- از مرور خاطرات اوایل آشناییم با رومئو و عقدمون هم بدم میاد چون: 1- همش یادم میاد رومئو و خانواده اش چی بودن؟ چی شدن؟ بعد دلم واسه خودم میسوزه که چقد ساده بودم من؟؟!؟!! 2- اون موقع خیلی خوش هیکل بودم (از نظر خودم) دلم میسوزه بازم... چون من آدم پرخوری نیستن... ناراحتی و غصه چاقم میکنه و اینو همه فامیلمون میدونن! یعنی الآن تابلوام پیششون... و کلاً از خیلی از رفتارای خانواده رومئو بدم میاد

10- از گردگیری حالم به هم میخوره.... هر چقد عاشق آشپزیم و از آب بازی موقع ظرف شستن خوشم میاد، از این گردگیریه متنفرم!

میشه یکی اضافه بگم؟

11- از اینکه وقتی با زندایی رومئو در مورد اتفاقای قبل عروسی درد دل میکنم (دو بار بیشتر نشده ها!) بعد اون هی میگه واسه منم ال نکردن و بل نکردن خیلی بدم میاد!!!! آخه اصلاً وضعیت ما دو تا قابل قیاس نیس!!!

مفصله جریانش اصلاً نمیدونم اینجا باید بگم یا نه؟ ولی نفرت دارم از اینکه خانواده شوهرشو با خانواده شوهر من... شوهرشو با رومئو... و از همه بدتر خودشو با من قیاس میکنه!!! و تازه با این همه تفاوتایی که داریم ناراضی هم هس! در صورتیکه کارایی که واسش انجام دادن ایده آله... خوب نیستا! ایده آله!!!!

به یه نتیجه بدی رسیدم!!!! نازی جون 20تا هم کمه واسم!!!!!


حالا اونایی که دوس دارم:

1- عاشق مسافرتم... حتی تو تصور هیچ کدومتونم نمی گنجه چقد لذت میبرم از سفر!

2- دیوونه خریدم! مثه نازی! یعنی حتی از خریدن میخ و پیچ و رولپلاک هم لذت میبرم به خدا!!! نه وسیله اش مهمه واسم که چی باشه؟ نه اینکه چه قیمتی باشه؟ نه اینکه واسه کی باشه؟ فقط آرامشی که خرید کردن بهم میده رو خیلی دوس دارم

3- آشپزی و تزئین غذا و کدبانوگری رو خیلی دوس دارم...

4- مهمونی دادنو  خیلی دوس دارم... یه جورایی حس استقلال بهم دست میده

5- عاشق پیدا کردن دوستای جدید و بیرون رفتنای متأهلی و دور همی و از این حرفام!

6- یه وقتایی هس که رومئو دلش واسم قنج میره بعد میوفته رو سر و کله امو هی گاز گازم میکنه و بوس بوسی و یه عالمه کلمات بی مفهوم میگه فقط واسه اینکه حرص دلش خال شه (قبلاً گفته بودم... مثلاً ویزوولی... گولیوولی... شوگولی... و و و) بعدم زل میزنه تو چشام و همینطور که یه لبخند خاص و ملیح رو لبشه میگه چشاشو!!!! چه برقی میزنه!!! بعد هی سرمو میچرخونه... میگه نگا کن! قیافه رو... از همه طرفم برق چشاش معلومه... بعد باز میگه آخه تو چرا اینقد نازی گوله جونی... و دوباره میوفته رو سر و کله ام.... یعنی هرچقد از لذتی که این ماجرا واسم داره براتون بگم کم گفتم!!!!

7- میدونم این یکی خیلی بدجنسیه! ولی از اینکه اشکان یه کار اشتباهی کنه و طبق معمول تا اون بشه داماد بده من میشم عروس خوبه و هی بهم زنگ میزنن و حالمو میپرسن و اصرار میکنن زودتر بیاین دلمون تنگ شده و .... خیلی خوشم میاد!!! دلم خنک میشه

8- تیپ ست زدن با رومئو رو خیلی دوس دارم... و اینکه همیشه وقتایی که میخوایم بریم مهمونی روئو ازم میخواد موهاشو من واسش اتو کنم و مدل بدم!

9- از وبگردی و وبلاگ خونی و اینا خیلی خوشم میاد

10- فیلم دیدن با رومئو و مار و پله و منچ بازی کردن و Roseta stone کار کردنم خیلی لذت میبرم... خیلی بهمون خوش میگذره!



همه اینایی که گفتم بداهه بودا! شاید فک کنم چیزای بهتر یا مهمتری یادم بیاد...

دوستای گلم که لینکم هستین (اسم نمیبرم که کسی از قلم نیوفته شرمنده شم) همه تونو دعوت میکنم به این بازی.... منتظر خوندن پستتون هستم....

بوس بوسییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 12:54  توسط ژولیت  | 

180- باز رومئو دور برداشت.... ای خدا!!!!!!!

سلام دوس جونیا.... خوبین؟

+ دیروز ساعت 11 تلفنمون زنگ خورد دیدم شماره خونه آبجیمه (شب قبلش داشتم به رومئو میگفتم دلم واسه آبجیم یه ذررررررره شده... ولی امشب خونه پدرشوهرش مراسم دارن، اونجاست نمیشه بهش زنگ زد، صبحشم که طبیعی بود از خستگی زیاد بخوابه و تصمیم داشتم بعدازظهر بهش بزنگم) یهو دلم واسش پر کشیییییید گوشیو برداشتم و گفتم سلاااااااااام عزیز دلممممممممممممممم.... (هرچی با شور و حال تر بخونین به لحن من نزدیکتر میشین!!) بعد چند ثانیه سکوت صدای خنده شوهرخواهرم دراومد!!!! فک کنم این اولین بار بود که تو روز غیرتعطیل ساعت 11 تو خونه بود! فقط واسه اینکه منو ضایع کنه! 

+ راحیلا دوستم sms داد که واسه تولدم بعد افطار میخوام کیک بخرم بریم پارک ملت دور هم باشیم. میاید؟؟ گفتم میاید یعنی با رومئو بیام؟ گفت آره... خواهرامو که میشناسه، چند تا از دوستام که هستن احتمالاً با پسر میان. تنها نمی مونه... منم زنگ زدم به رومئو و ازش پرسیدم. گفت باشه میریم... خوشحال شدم و خبرشو به راحیلا دادم

+ما جمعه خونه داییم واسه پاگشا دعوتیم و دوشنبه هم خونه مادربزرگم واسه سالگرد داییم... این صورت من دوباره فهمیده مهمونی در راهه، ذوقشو تو دو سه تا جوش افتضاح ریخته بیرون!!!

پریشب رومئو میگفت خب یه ماسکی چیزی بزن خوب شه! منم دیروز بعد اینکه ورزش کردم دیدم 20مین مونده به رسیدن رومئو، گفتم ماسک میذارم و 20مین دیگه که رسید میرم حمام... (مدیونید اگه فک کنید نقشه کشیده بودم با هم بریم!!!)

خلاصه ماسکو رو صورتم زده بودم که رسید... با ذوق رفتم پیشوازش! تا منو دید یه قدم رفت عقب و گفت: همســــــــــر چرا اینجوری شدی؟! من می ترسم!!!! منم یه قیافه خون آشامی به خودم گرفتم و پنجولامو آوردم بالا و دویدم دنبالش.... اون بدوووو من بدوووووو... کللللللللللی حال کردم

دیگه خسته که شدیم رومئو لم داد رو مبل و منم تو بغلش و شروع کردیم به حرف زدن...

من: باید زودتر بری دوش بگیری و اصلاح کنی چون کادو هم هنوز نخریدیم!

رومئو: نه بابا کجا بریم؟! اونجا جای ما نیس

من: چـــــــــــــرا آخه؟!؟؟!

رومئو: اونا دوست دختر دوست پسرین. من حوصله مسخره بازی ندارم! آدم که زنشو نمیبره تو جمع دوستا که!

من: پس چرا من که بهت زنگ زدم پرسیدم گفتی میریم؟ فقط باید آبروی من بره؟!؟!

رومئو: چون هزار بار گفتم من اونجا نمی تونم با موبایل حرف بزنم. میخواستم سریع قطع کنم

من: خب میگفتی نه که زودتر تموم میشه تا بگی آره!!!!

رومئو: میگفتم نه باید دلیلاشم همونجا میگفتم!!!!

منم از تو بغلش پاشدم نشستم رو زمین و عین نی نیا لب گذاشتم و هی غصه خوردم

رومئو: چیه؟؟؟ خودم یه عالمه جاهای خوب میبرمت... تولد چیه؟

من (با لحن بچه گونه): نمیخوام... تولد دوس دارم.... کیک دوس دارم...

رومئو: خودم واست میخرم

من: نخییییییییییییییر کیک تولد راحیلا رو میخوام

رومئو: بهش میگم واست بذاره میرم دم خونشون میگیرم

من (در حالیکه راس راسی اشکم در اومده بود و یه جاده بین ماسکا باز کرده بود): کیکشو تو پارک میخوام!!!

بعد زل زدم تو چشاش و بغض کردم....

بالاخره دلش رحم اومد یکم قربون صدقه ام رفت و به جاده اشکام خندید و گفت میریم....

منم خوشحااااااااااااااال پریدم تو حمام! بعد منم رومئو رفت و جفتمون چیتان پیتان (به نقل از دوستان) کردیم و رفتیم بیرون....

اول رفتیم واسش ادکلن خریدیم و بعدم دو تا سمبوسه دااااغ خوشمزه زدیم به بدن....

همون موقع راحیلا رو سر خیابون دیدم و بقیه راهو با اونا رفتیم...

اولش من + رومئو + راحیلا + ملیحه + آمنه + شادی بودیم

شادی خواهر کوچیک راحیلاست که رومئو اولین بار بود میدیدش و کلللللی سر به سرش گذاشت و اونم قهقهه میزد... منم تو دلم خوشحال بودم که داره بهش خوش میگذره...

بعد قلیون آوردن و رومئو داشت راش مینداخت... رفت آب بیاره که دوست پسر ملیحه با یه سبد گل معرکه اومد.... نمی دونین راحیلا چه ذوقی کرد!!!! خیلی گل دوس داره و قبلش داشت میگفت خیلی وقته کسی واسم گل نیاورده... کاش امشب یکی بیاره...

رومئو که اومد احساس کردم از دیدن احسان جا خورد ولی سلام تعارف کرد و رفت دنبال کارش....

کم کم احسان هم رفت کمکش

بعد مهرداد دوست راحیلا هم اومد.... رومئو هنوووووز کله اش تو قلیون بود... چندبار صداش زدم و گفتم بیخیال شو دیگه بیا بشین اما نیومد!

احسان کارش تموم شد و اومد نشست.... و من دقیقاً بین این دو تا افتاده بودم!!! البته با فاصله ها...

باز هی صداش زدم اما نیومد...

بعد رفت یه کم دورتر و گوشی به دست اومد سمت جمع.... گفتم کی بود؟ گفت فرشید (همسایه طبقه پایینمون) میگه از خونتون صدای بوق میاد... نیستین خونه؟ همسایه ها صداشون دراومده بیاین ببینین چیه؟

هرچی فک کردم دیدم به جز یخچال و مایکرو فر دیگه هیچ وسیله ای آلارم نداره. اونا هم که چندباز بزنن قطع میشه... داشتم وسایلمو برمیداشتم که برگردیم

یهو راحیلا گفت خب بهش بگو کنتور برقتونو از پایین off کنه!!! خیلی خوشحال شدم... گفتم ای ول همینو بگو...

گوشیشو درآورد و زنگ زد و گفت باشه باشه اومدیم....

گفتم چی شد؟ گفت میگه صدا شبیه آژیره و همسایه ها دارن زنگ میزنن 125 . زود برسونین خودتونو

خلاصه ساعت 11 قبل اینکه دوتا از بچه ها بیان، قبل اینکه کیکو ببرن، قبل اینکه کادوهامونو بدیم، مجبور شدیم برگردیم... آمنه اصرار کرد که من میرسونمتون.... و راحیلا طفلی همه برنامه هاشو واسه بریدن کیک به هم ریخت و سریع سهم ما رو برش زد گذاشت تو بشقاب و بهمون داد... منم با استرس و هول هولکی کادوشو دادم و اومدیم سمت خونه....

و بعد معلوم شد که این نقشه رومئو بوده واسه اینکه از جمعی که ازشون خوشش نمیاد در بیاد!!!!!

اینقد داااااااااااااااااااغ کرده بودم که حالم ازش به هم میخورد!!!

رسیدیم خونه و پشتیمو برداشتم اومدم تو سالن TV رو روشن کردم و بدون اینکه چیزی از فیلم بفهمم خیره شده بودم به TV.... و فقط به این فک میکردم که اون لحظه عقل رومئو کجا رفته بوده؟!؟

یهو دیدم یه چیزی از رو دستو رد شد!!!! باورتون نمیشه یه سوسک بود به چه بزرگی!!! حداقل 7-8 سانت طولش بود.... پردیم بالا و رومئو رو صدا زدم... جواب نداد... بلند تر صدا زدم گفت بـــــــله.... هیچی نگفتم و خیره مونده بودم به اولین سوسکی تو خونمون پیدا شده!!! اونم دقیقاً امشب که من میخوام تنها بخوابم!!!! اونم با این هیکل!!!!!

رومئو اومد و سوسکو که دید کشتش و بعد از مراسم تشیع جنازه اش(!) اومد پیشم گفت هیچی نیس... نترس... بوسم کرد و منم دیدم نمی تونم دیگه اینجا بخوابم... باز بغض کردم و دستمو نشون دادم گفتم از اینجا رد شد... نگام کرد و یکم قربون صدقه ام رفت و پشتیمو از دستم گرفت رفتیم تو اتاق....

ولو شدم رو تخت و پشتم بهش بود... بغلم کرد.... گفتم منو بغل نکن! من باهات قهرم

گفت تو قهری من که قهر نیستم!

گفتم وقتی من قهرم نباید بهم نزدیک شی!!!

گفت اینجوری که همیشه قهر میمونی و اومد نزدیکتر...

گفتم کارت خیلی بد بود! گفت من بهت گفته بودم اگه جمع خوب نباشه کادومو میدم پا میشم میام...

گفتم خب بهتر از اینم میشد انجام بدی... میشد بگی من صب باید برم سر کار دیگه نمی تونم بمونم ... کادو رو میدادیم اونم زودتر کیکشو پاره میکرد... باآرامش... میخوردیم و میومدیم... اقلاً واکنششو به کادو میدیدیم!!! اینا همش 10 مین هم طول نمیکشید... جشن اونم خراب کردی...

کلللی غر زد که تو بین اون دو تا نشسته بودی و من خون خونمو میخورد!

منم گفتم صدبار صدات زدم نیومدی!!! تازه مگه ما اوایل عقدمون با آرش و لیدا نرفتیم بیرون و تا نصفه شب موندیم؟؟؟ مگه با مازیار و مریم نرفتیم بیرون و قرار قلعه رودخان گذاشتیم؟؟؟؟ فقط دوستای من مشکل دارن؟؟؟ دوستای خودت باشن طوری نیس؟؟؟

گفت خب من مازیار و آرش رو میشناسم.... گفتم منم راحیلا و ملیحه رو میشناسم!!! دلیل نمیشه... دوستای تو واست محترمن... دوستای منم واسه من محترمن...

طبق معمول یه سری توجیه مسخره کرد و بیخیال شدیم خوابیدیم

صب موقع رفتنش بیدار بودم وخودمو زدم به خواب.... گفتم امروز که ناهار نبری آدم میشی! بعد دلم سوخت دیدم دیشبش هم که شام نخورده بود!!! پاشدم واسش ماکارونی ریختم تو ظرفش و کیکو گذاشتم بیرون یکم بخوره...

خورد و کیفشو برداشت و رفت سمت در... گفت خدافظ... گفتم بیشعوری دیگه!!!! اومد بغلم کرد و بوس بوسیم کرد... گفتم نه!!!!! بدون بوس برو!!!! دوباره چندتا بوسم کرد و منم بوسش نکردم تا جییییگرم خنک شه!

یعنی واقعاً از این کاراش بدم میاد.... چون مطمئنم اینا تو اخلاقش و اعتقاداتش نیس فقط داره ادا در میاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1391ساعت 12:20  توسط ژولیت  | 

179- یه پیک نیک به یاد موندنی

سلام خوشگلاااااا.... خوبین؟ من که از همین الآن که میخوام اتفاقای دیروزو تعریف کنم نیشم تا بنا گوش بااااااااازه!

دیروز از صب نشستم پای لپ تاپ و وبگردی کردمممممممممممممممم تا ظهر

ظهر رومئو اس داد:

"مهربانی را در نگاه کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا آب دریا شیرین شود"

من:

"یعنی این همه من واست خودمو لوس کردم و بوست کردم و غذاهای خوشمزه واست پختم مهربونی رو توش ندیدی؟ فقط تو اون کودکه دیدی؟؟!!"

رومئو:

خب اون کودک خودت بودی عزیزم

من:

"وووووی راس میگی؟ گفتی واسه جایزه مهربونیم میخوای امشب منو ببری کجا؟"

رومئو:

"نقش جهان!"

منم خوشحاااااااااااااال پر ذوق شدم و کلی تو سرم نقشه کشیدم...

ساعت 3 بالاخره از پای لپ تاپ پا شدم و خونه رو مرتب کردم و ظرفا رو شستم. شد 3:30

ورزش کردم...که نتیجه اش شد حالت مرگ!

سیب زمینی و مرغ گذاشتم بپزه واسه الویه و رفتم حمام و اومدم بیرون. همون موقع رومئو هم رسید. یهو دیدم انگاری دارن خنجر فرو میکنن تو معده ام.... یعنی نمی دونین چه حالی بودما!!! وحشتناک! هم مامانم هم رومئو خیلی دعوام میکنن به خاطر این ورزشه، آخه سنگینه و واقعاً فشار میاد بهم... نه که سالهاست تحرک خاصی تو روز نداشتم و محل کارم و خونه همش نشسته بودم!!!

خلاصه از معده درد داشتم زمینو گاز می گرفتم ولی همیشه 2 ساعت قبل و 2 ساعت بعد ورزش هیچی نمی خورم! با خود ورزش میشد 5 ساعت!!! که واسه این معده اسیدی من تایم خیلی زیادیه!!!

اصرار و تهدید و .... رومئو هم کارساز نبود و حاضر نبودم چیزی بخورم! خلاصه دیگه ترجیح دادم بخوابم به زور که نفهمم چی میشه... یهو با صدای رومئو بیدار شدم که از توی آشپزخونه میگفت... همســــــــــر.... اینا چی بودن؟ دیدم بلهههههه مرغه آبش تموم شده و بوی سوختگی همه جای خونه رو برداشته!!!!

این هم از اولین غذا سوختگی خونه ما!

البته آبش سوخته بود و مرغه سالم بود خدا رو شکر!

دیگه پا شدم و سیب زمینی ها رو پوست کندم و مرغ رو ریش کردم و با خیار شورایی که از قبل آماده کرده بودم قاطی کردم و ذرت و نخود فرنگی ریختم. یادم افتاد هویج نپختم! هویجا رو هم گذاشتم تو قابلمه و سس درست کردم ریختم رو مواد و هم زدم و اومدم تو سالن که یه عود روشن کنم بوی سوختگی بره.... یهو دیدم بو شدیدتر شد! گفتم وااااااااااا من دارم عود روشن میکنم انگاری باز بو بلند میشه!!! یهو دیدم بلهههههههههههه هویجا رو هم سوزوندم....

اینا رو میگم که دستتون بیاد چقد حالم بد بود!

خلاصه پریدم تو آشپزخونه و خاموشش کردم... نسوخته هاشو خورد کردم تو الویه و آخرای کارش بود که دیدم با اینکه خودم میخواستم ولی اصلاً نای نقش جهان رفتن ندارم!

به رومئو گفتم و اونم از خدا خواسته... کنسلش کردیم و قرار شد بریم بالای پشت بوم شام بخوریم!!!

لامپ بالا هم شکسته بود... رومئو از لامپای خونه باز کرد برد بالا بست و همه چی راس و ریس بود که ساعت 8 بریم بالا... الویه آماده شد و به پیشنهاد من فیلم "Not String attached" رو گذاشتیم که در حال چیپس و ماست خوردن ببینیم... تانصفه هاش دیدیم که ساعت شد 8:45!!!! یهو یادمون افتاد نون نداریم... فیلمو پاز کردم رومئو رفت نون و کلی چیزای دیگه که میخواستیم خرید... منم تا میرسید یه دسر آلبالو درست کردم...

رومئو رسید و میزو چیدم و جاتون خوردیم ( در حالیکه خداحافظ بچه رو می دیدیم و Not string attached همچنان پاز بود....)

پرانتز باز:

رومئو خیلی وقت بود دنبال زحل (عرقیجات گازدار که قبلاً بیدمشکشو خریده بودیم و دوس داشتیم و دلمون میخواس بقیه طعماشو تست کنیم) میگشت و هیچ کدوم از سوپرا نداشتن. دیشب نعناشو پیدا کرده بود مثه این بچه ها که برچسب هزار آفرین جایزه گرفتن ذوق میکرد و چشاش برق میزد... بعد میگه همسر ببین کارخونه اش رشته؟ خوندم دیدم بله! با ذوق میگه آره دیگه همین یه دونه ام بود... اول ندیدمش بعد دیدم اینجوری (گردنشو کج کرده بود و چشاشو خمار و لباشو آویزون!) نشسته گوشه یخچال... میگه همشهری نامرد! اومدی و رفتی منو نبردی؟؟؟!!! منم سریع خریدمش...

پرانتز بسته

بعد خداحافظ بچه داشتیم ادامه فیلمو می دیدیم که یهو دیدیم 10:15 شد و رومئو میخواس المپیک ببینه! باز این فیلم پاز شد!!! و بعد از یه مدتی خاموشش کردم کلاً و هنوز اندر کف ادامه فیلمم!

10:15 شده بود و هنوز مسابقه شروع نشده بود! ما هم بیکار... یه فیلم بووووقم که دیده بودیم...

بعدش المپیکو دیدیم و کلی خوشحال شدیم و یه دل سییییییییییییییییر به صحنه مدال خندیدیم!!!!

و ساعت 12 رفتیم خوابیدیم....

و این بود پیک نیک ما که از نقش جهان رسید به پارک سر کوچه و بعد پشت بوم و بعدم سالن خونمون :D

راستی رومئو موی بلند خیلی دوس داره.... من هیچ وقت موهام به این بلندی نشده بود... ولی خب شوهر دوستی (همون شوهر ذلیلی) اجازه نداده دیگه کوتاهشون کنم...

دیشب برای اولین بار توی کلیپس جمعشون نکرده بودم و باز ریخته بودم دورم!

رومئو هم کلی ذووووووق کرد و خودمم همش یاد آبشار طلایی میوفتادم... یادتونه؟ که تو کتاب ادبیات دبیرستانمون بود. موهای دختره رو تشبیه کرده بود به آبشار طلایی (خودشیفته فراهانی!)

تا یه پست دیگه... بوس بوسی.... بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 6:53  توسط ژولیت  | 

178- یعنی عاشق این خونه داریتم!!!!

سلام دوس جونیا خوبین؟

امروز یه سری حرف داشتم ولی حس آپ کردن نداشتم...

گفتم با خبرای فردا توی یه پست میذارم

اما الآن یه جریانی پیش اومد که دیگه نشد صبر کنم!

یادتونه که گفتم میخوام قبل رفتنمون عکسای عروسی رو درست کنم؟

دو سه روزه میخوام بشینم سرش و هرچی میگردم ماوس رو پیدا نمی کنم با تاچ پد لپ تاپم که نمیشه عکس رتوش کرد که! ولی هر روز یادم میره رومئو که میاد خونه ازش بپرسم کجاست؟ آخه روزی که مامانم اینا رو واسه افطار دعوت کردم لپ تاپ و یه سری سی دی روی میز بود که زحمت جمع کردنشونو انداختم رو دوش رومئو.... اینو داشته باشین!

صب مامی زنگ زد که بگه من باز خونه نیستم و پوشینه رو واسم ضبط کن... باز همه کیفام و هرجایی که به ذهنم میرسیدو دنبال فلشم گشتم (که اون روز رومئو برداشته بود) و پیدا نکردم!! مجبور شدم اون فلشو از TV بکنم و Rev Abs رو پاک کنم. واسه مامان ضبط کنم. بریزم رو هارد باز ورزشمو کپی کنم...

الآن تو وب نبات جون بودم و دیدم تست روانشناسی گذاشته... رفتم سر کشوی میز تلفن که خودکار بردارم واسه خودم تست بزنم که این صحنه رو دیدم:

+ اینا در حالیه که ما یه کشوی گنده رو گذاشتیم واسه وسایل الکترونیک.... گاهی یه چیزایی رو میذاریم تو کیف لپ تاپ..... و گاهی هم فلش تو کیف منه!

+ توی این کشو فقط یه دسته یادداشت و یه خودکار و یه مداد میذاریم همیشه

+ اون سه تا ماژیکا هموناییه که از خانه و کاشانه خریده بودم که یه پکیج سه تایی بود و چون کلاه برداری آب خردن شدن هر سه شون خشک بودن و بهش گفته بودم باید بندازی تو سطل بازیافت...

+ خونه بابام که بودیم اون موقعا که من سر کار میرفتم اون تو خونه ور دل مامانم بود و دنبال کار، گاهی میشد که اتاقو مرتب میکرد... وقتی میرسیدم اتاقو که میدیدم چشام برق میزد... اتاق عین دسته گل بود... بعد کم کم میدیم مثلاً یه جعبه کادویی که خالی گوشه اتاق بوده الآن پر شده از خورده ریزایی که همه شون جای مخصوص دارن و رومئو هم بلده!!!!

خب از این خونه داری بکر شوهرانه بگذریم...

دیروز ظهر زنگ زدم به رومئو. گفتم خیلی دلم میخواد واست غذای جدید بپزم ولی باور کن حیفم میاد... هم برنج داریم. هم یه دونه تدوک... میشه یه خورش بگی بپزم با همون برنجا بخوری؟

گفت خورش نمیخواد که! (همه اینا رو با یه ذوقی میگفت که انگار داره از دلچسب ترین غذایی که خورده تعریف میکنه) نیمرو بزن + پنیر + گوجه + خیار... گفتم عزیزم برنج داریم. پنیر نمیخواد که! گفت نهههههههههه نخوردی تا حالا؟!؟؟! اینقد پنیر با برنج می چسبه!!! منم با چشای گرد مونده خدافظی کردم ازش

بعدش گفتم حالا که آشپزی ندارم اقلاً یکم غذا رو واسش تزئین کنم که نتیجه شد این

البته داشتم نیمرو رو  می پختم که رسید (5 دقیقه زودتر از همیشه) و کلی الکی بچه گونه گریه کردم و دعواش کردم که چرا زود اومدی؟ اونم هی نازمو کشید...

الهی بمیرم! دیروز نه صبحانه خورده بود نه ناهار برد (گفتم که خواب موندم) تازه بدون اطلاع قبلی تا 7 نگهشون داشتن و 8 رسید خونه! اینقد با حرص و ولع غذا میخورد طفلی... خیلی گرسنه اش شده بود...

منم امروز صب ساعت 5 بیدار شدم و واسش غذا درس کردم صب دادم برد

چند روز پیش که بحث تتو و اینا بود.... شب همینجوری حوصله ام سر رفته بود نشستم با روان نویس رو بازوی رومئو اینو کشیدم! اینقده خوشش اومده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 13:53  توسط ژولیت  | 

177- تولد

سلام. خوبین؟

اون دوستم بود که گفتم اومده بود خونمون! راحیلا...

خیلی دختر راحت و صمیمی و شیطونیه... خیلی دوسش دارم. این همون دوستمه که گفتم وقتی واسه دختر داییم ناخن کاشته بودم اومد و 4 تایی رفتیم سینما 4بعدی و کلی خوش گذشت... که نصف بیشتر این خوش گذشتن به خاطر حضور این دوستم بود...

اون روز اومد تو اتاق خوای و رفت سر طبقه ادکلن دونه دونه بو کرد... بعد گفت واااااااای ژولی من همه ادکلنامو تموم کردم، پولم ندارم باز بخرم!!! از این بزنم؟ گفتم بزن....

بعد یهو گفتم میخوای واسه تولدت ادکلن بخرم واست؟

گفت میخری؟

گفتم آآآآآآره

پرید بغلم و بوسم کرد....

دیشب یهو یادم افتاد تولدش 18 مرداده!!! یعنی پس فردا...

رومئو هم هنوز حقوق نگرفته، زیاد پول نداریم!

حالا دیشب به رومئو میگم خوبه پس فردا بهش زنگ بزنم و تبریک بگم، بعد بگم کادوتم از مشهد میخرم واست میارم... آخه 9 روز بعدش باید بریم....

ولی الآن میبینم بد میشه نه؟ رومئو چند روز دیگه حقوق میگیره. نمیدونم همون چند روز دیگه کادوشو بدم؟ یا از مشهد بخرم واسش؟

تو همین فکرا بودم که یادم افتاد من تاریخ تولد شما ها رو بلد نیستم!!

اینه که گفتم یه پست بذارم و ازتون بخوام همه تون (حتی اونایی که گاهی نظر میذارن) بیاین تاریخ تولدتونو بهم بگین که هر سال بهتون تبریک بگم!

البته اگه دوس دارین!

من که اگه یه مورچه هم به کسایی که تولدمو تبریک میگن اضافه بشه کلی ذوق میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 6:55  توسط ژولیت  | 

176- افطار و نذری و حال هوای ماه رمضون....

سلام دوستای گلم... خوبین؟ خوش میگذره؟

من که این چند روزه خیلی گرفتار بودم! پنج شنبه آبجیم اومده بود خونه مامانم... مامانمم تصمیم داشت بره ختم قرآن. اونم اومد خونه ما و مامانم رفت و کلاسش که تموم شد بعد نماز اومد خونه ما پیش ما دوتا...

رومئو چندبار بهم گفته بود یه شب خانواده تو واسه افطار دعوت کن... منم دیدم بهترین فرصته! زنگ زدم به بابام که تهران بود گفتم تا افطار میرسی؟ گفت آره... منم دعوتش کردم و آبجیمم زنگ زد به شوشوش و در نتیجه ساعت 3 تازه تصمیم قطعی شد....

خیلی با عجله همه کارا رو انجام دادم! واسه همین از هیچی عکس نگرفتم!

سبزی پلو باقالی + ماهی شکم پر + مرغ سوخاری + حلیم درست کردم

خدا رو شکر دوس داشتن.... ولی نصف برنجشو شمالی ریخته بودم و با اینکه آبکش کرده بودم یکم نرم شد!! ولی هم رومئو هم شوهرخواهرم هم بابام برنج اینجوریو بیشتر دوس دارن!

جمعه صب پاشدم که ریخت و پاش مهمونی دیشبو جمع کنم.... تا ظرفا رو جمع کردم همه رو و تمیز کاری کردم شد 10... میخواستم ظرفا رو بشورم... فشار آب مثه شیر سماور بود!!!! هی یه تیکه میشستم یه فحش میدادم!!!!!!

تموم شد و میخواستم ورزش کنم... نمیدونم چرا این بار هی سرم گیج میرفت! چشمام سیاهی میرفت و رومئو هم هی دعوام میکرد که به حرف بقیه چیکار داری؟ من همین هیکلتو دوس دارم.... بابا زن منی من تپل دوس دارم... نمی خوام ورزش کنی.... لاغر شی خوشم نمیاد بغلت کنم و... منم ادامه میدادم! D:

شبم تا نزدیکای ساعت 1 پای شبکه ورزش بودیم ببینیم کیانوش خان چه میکنن؟!!

پارسال سر شله زرد نیمه شعبان مامانم نذر کرده بودم که اگه حاجتم برآورده شه سال دیگه ولادت امام حسن شله زرد بپزم!!!!

از صب کاراشو شروع کردم....

دیروز باز مامانم جایی دعوت داشت واسه ولادت، آبجیمم اومده بود که با هم برن

رفتن و بعدش مامانم رفته بود مسجد واسه نماز و آبجیم که روزه نبود اومد خونه ما.... منم واسش برای ناهار یه غذای لبنانی درست کردم به اسم "تدوک" جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود... شب اول ماه رمضون هم درست کرده بودم و واسه افطار مامان و بابا و داداشم برده بودم... ولی این بار بهتر شد! دستم راه افتاده بود...

بعدم رفتیم سر شله زردا و مراحل آخرش دیگه!

اینقدهههههههههههههههههه ذوق داشت واسم! این اولین نذری خونمون بود! خیلی هم خوب شده بود

ساعت 5 دیگه ریخته بودیم تو ظرفا و تزئین کرده بودیم و آماده بود....

مامانم اینا رفتن و رومئو اومد و اونجوری که دوس داشتم ذوق اینهمه کاری که کرده بودمم نکرد!!!

بعد شروع کردم ورزش کردن و بازم پدرخودمو درآوردم!!!!

راحیلا دوستم اومد خونمون و شله زردا رو که دید چشاش برق زد! اینقده دلم سوخت که نمی تونه بخوره!!! بعد فهمیدم روزه نیست D: واسش یه ظرف آوردم خورد و دو تا هم برد...

رومئو هم زولبیا بامیه و حلیم بادمجون گرفته بود... از اونا هم تعارفش کردم

بعدم رفت و من و شوشو جونمم با ماشین بابا شله زردا رو بردیم دم در مسجد و پخش کردیم... خیلی لذت داشت!!!

باز دیشبم بیدار بودیم و نتیجه وزنه برداری رو پیگیری میکردیم... البته رومئو وسطاش خوابش گرفت و رفت خوابید! طفلی محمدی! دلم واقعاً واسش سوخت!! وزنی که مجموع زده بود پارسال نقره گرفته بود!!

راستی دیروز صب که بیدار شدیم... رومئو گفت یادته دیشب گرمت بود بوس بوسیت کردم خوب شدی خوابیدی؟ گفتم بلـــــــــــــــــــــــه یادمه و بوسش کردم.... دیشب چندبار تو خوای هی بیدار شد و گفت گرمت نیس؟؟؟ گفتم نه! ولی بوس میخوام!!!!! اونم هی میخندید و بوسم میکرد

صبم از بس این دو روزه خسته بودم موقع رفتنش بیدار نشدم!!! اومد بوسیدم و گفت خدافظ!! دیدم آماده است داره میره....

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 10:22  توسط ژولیت  | 

175- کوفتگی Rev Abs

سلام دوس جونا... خوبین؟

من که له و داغووووونم!!!

یه مدت با Rev Abs کار کردم و یکمی لاغر شدم ولی باز به علت سستی اراده(!) بیخیالش شدم و باز چاقالو شدم!!!

خیلی وقته تصمیم دارم دوباره شروع کنم و دیروز بالاخره دوباره عملی شد! ولی الآن داااااغونم... خدایی خیلی سخته ورزشش!

کلاً دیروز حسابی بیزی بودم. البته بهتره از پریروز بگم

صبش که یه کووووووووووووه لباس چرک داشتیم انداختم تو ماشین و ظرفا رو شستم و اصلاً حال نداشتم برم بیرون... که مامانم زنگ زد و گفت من دارم میرم ختم قرآن، ساعت 11 آموزش خیاطی رو واسم ضبط کن! منم از خدا خواسته با این بهونه موندم خونه...

ساعت 4 رفتم داروخونه قرص بابا منوچهرو خریدم و گوشیمم بردم نشون پسره دادم گفت بردشم مشکل داره... قرار شد یه روز دیگه ببرم واسه تعمیر

برگشتم خونه سریع جفتمون دوش گرفتیم و آماده شدیم که بریم خونه عموم که لحظه آخر رومئو چون دلش از اینکه باز واسه بازی استقلال خونه نیستیم پر بود یه چیزیو بهونه کرد و لباسشو درآورد گفت من نمیام!!!!

خواهش و اصرار و تهدید که نتیجه نداد منم زنگ زدم به بابام که کلی وقت بود منتظر ما بودن و چندبار زنگ زده بود که چرا نمیاین؟ گفتم رومئو میگه من نمیام...

بابام باهاش حرف زد و منم منتظر لباس پوشیدنش نموندم و رفتم خونه بابام و اونم جدا اومد... تو راه قهر بودیم و وقتی رسیدیم خونه عموم چون دیدم حالا میخواد بره تو قیافه و آبرومو ببره پیشقدم شدم و آشتی کردیم...

یعنی کلش 20 مین قهر بودیم ولی آبرومون جلوی بابام رفت! خیلی وقت بود قهر نکرده بودیم...

تو مهمونی خوش گذشت... خانوم پسر عموم بارداره! رومئو هی میگفت بپرس دختره یا پسر؟ با کلی خجالت پرسیدم و معلوم شد که دختره!

دختر عموم ازم پرسید جایی رو واسه تتوی بدن سراغ داری؟ یه سری عکس تو گوشیش داشت که خوشش میومد و میخواست یکیشونو بزنه... خیلی شلوغ بودن و خیلی هم پرکار و بزرگ و البته خوشگل! مثلاً یکیشون یه پروانه بزرگ روی کمر بود که چند تا گل و بوته مشکی دورش بود که تا زیر ب.ا.س.ن میرسید!!! گفتم مطمئنی میخوای این کارو کنی؟؟؟ به همین بزرگی؟؟؟ با اعتماد به نفس کامل گفت آره!! خیلی دوس دارم. شوهرشم دوس داشت...

(آخه من خودم از این تتوهای مشکی ظریف که پایین کمر میخوره خوشم میاد! اون شلوغا رو فقط تو عکس مدلا خوشم میاد)

رسیدیم خونه به رومئو گفتم و واسش توضیح دادم تتوها چه جوری بودن... یه برقی تو چشاش افتاد و گفت میخوای توام بری؟؟؟؟    من:

دیروزم صب پاشدم دوباره یه سری لباس شستم و ظرفا رو شستم... لباسا رو پهن کردم خشک شه و رفتم یه شرکتی واسه مصاحبه... بعد یه عاااااالمه نیازمندیها برداشتم و همونجا از کیوسک تلفن به همه شون زنگ زدم و یکیشون که خوب بود قرار شد 4.5 برم واسه مصاحبه

برگشتم خونه ساعت1.45 بود... لباس عوض کردم و 2 بود که شروع کردم به ورزش پدر درآر Rev Abs!!!! تا 3... بعد سریع برنجو شستم گذاشتم تو مایکروفر و باقالا خورش هم درست کردم و آماده شدم و 4 رفتم بیرون

جای خیلی توپی بود... یعنی از اون شرکتای معروف که همه میشناسن! خیلی خوشم اومد و مدیر عامله هم خیلی از من خوشش اومده بود! نزدیک خونه مون هم هست ولی چون تو فرعیه یکم بد مسیره و ماشین راحت گیر نمیاد واسش و ساعت کاریش هم 8تا1 و 4تا6 بود!! نمیدونم چیکار کنم؟ خیلی سختمه تو روز دو بار برم و برگردم!

ولی فک کنم به کارش می ارزید! نمیدونم چی بشه؟

رومئو هم کلی شاکی بود که چرا رفتی؟ مگه قرار نشد نری دنبال کار تا بعد سفر؟ حالا اگه بگن بیا چیکار کنیم؟ و....

راستی خونه عموم که بودیم دختر خالم زنگ زد به گوشی مامانم و خبر داد که واسه پسر داییم خواستگاری رفتن و جواب مثبت گرفتن... بعد معلوم شد همون روز رفتن واسه خرید سرویس طلا و حلقه هاشون...

جمعه هم میرن محضر محرم میشن و بعد ماه رمضونم جشن عقدشونه... خدا کنه تا اون روز Rev Abs جواب بده و یه کم لاغر شم!

تااااااااااااازه فک کنم با عروس هم کلاسی بودم دوره راهنمایی! اسمش خیلی واسم آشناس! 67ای هم هست... خونه شونم نزدیک همون مدرسه اس... حالا وقتی دیدمش معلوم میشه

تازگیا خیلی اعصابم ضعیف شده! دیگه نمی تونم سریال ببینم!! میره رو مغزم... هی حرص میخورم...

رومئو هی میخنده بهم... صورتمو با دست برمیگردونه سمت صورتش... زل میزنه تو چشام و با خنده میگه عزیزم این فیلمه فقط! الآن کات میدن خودشونم یادشون میره... آخه چته تو؟؟؟

ولی بازم فایده نداره! همش استرس میگیرم... نمی دونم چرا؟

اووووووووووووووووووه اینقده "مغز در رفته" تتلو رو گوش دادم خودمم خسته شدم! از این اخلاقم اینقد بدم میاد!!! یه آهنگ جدیدو که بشنوم و خوشم بیاد اینقد گوش میدممممممم تا واسه خودمم خز شه!!!

اون روزی که تازه 25باند "حق با توست" رو خونده بودن ایننننننننننننقد تو شرکت این آهنگو گوش دادم یکی از پسرا حوصله اش سر رفت. گفت خانوم ..... این آهنگو دکتر روزی چند بار واستون تجویز کرده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1391ساعت 8:15  توسط ژولیت  | 

174- بازم +نوشت!!!

سلام خوبین؟ منم خوبم!!!

وای خودمم خوشم نمیاد +نوشت بذارما... اما همه اتفاقایی که می یوفتن اندازه یه پاراگرافن!! منم مجبورم همه رو توی یه پست بذارم

+ امشب خونه عموی بزرگم افطار دعوتیم! ما رو پاگشا کردن بالاخره!!!! آخه این زنعموم صبر ایوب داره... تاااااااااااازه باز ما یه جایی دعوتیم همون شبم استقلال بازی داره!!! و این بهونه استارت غرغرای رومئو میشه... ولی طفلی گناه داره از روزی که اومده پیش من (25 شهریور پارسال) تا حالا حتی یه دونه از بازیای استقلالو خونه نبودیم! بچه ام عقده ای نشه؟؟؟


+ امشب میخوایم تیپ آبی فیروزه ای بزنیم... من همون مانتویی که بابام واسم سوغات خرید (الآن یادم افتاد که عکسشو نذاشتم D:) می پوشم. رومئو هم یه تی شرت خوشگل که من نیمه شعبان واسش عیدی خریدم


+ یادم رفته بود بگم اون شب که دختر خاله ام خونمون بود شله زردم درست کردم... جاتون خالی معرکه شده بود. دفعه اولم بود و خیلی استرس داشتم ولی عالی دراومد... حمیده و شوهرش هم هی به به و چه چه کردن... سر میز من و رومئو یه کاسه رو خوردیم و اون دو تا هم یه کاسه رو... دو تا کاسه موند... خیلی خوششون اومده بود منم موقع رفتن اون دو تا کاسه رو ریختم توی یه ظرف و بهشون دادم ببرن خونه بخورن. وقتی رفتن رومئو گفت عجب شله زردی شده بود... یه کم بیار بخورم!!!!!دلم واسش هلاااااااااااک شد


+ در پی اون هلاکی بالا، فرداش واسش دوباره درست کردم... حالا سوتی رو داشته باشین: شکر سفیدمون کم بود. منم شکر قهوه ای ریختم...! واقعاً فک نمیکردم اینقد تأثیر داشته باشه... یعنی وقتی پخته شد کرمی کمرنگش تبدیل شد به قهوه ای!!!!!! نتیجه شد یه حلوایی که مزه شله زرد میداد!!!


+ بابامنوچهر یه قرصی مصرف میکنه واسه سرگیجه هایی که جدیداً پیدا کرده... ظاهراً کمیاب شده و هرچی گشته نتونسته پیدا کنه... داشت اینا رو تلفنی میگفت واسم که من گفتم من آشنا دارم واستون پیدا میکنم (نه واسه خودشیرینی هاااااااااااا نههههههههههههههه، همینجوری گفتم!!!) کلی تلفن زدم این ور و اون ور و بالاخره پیدا کردم!! تااااازه اونجا بعد کلی گشتن یه بسته به زور گیر آورده بودن 26 تومن و من اینجا free پیدا کردم 16 تومن. اینهههههههههه.... خلاصه دیگه خواهر دیروز زنگ زدم خونشون و با افتخاااااار مثه این عروس خوبا گفتم قرص بابا رو واسشون پیدا کردم. اونم 16 تومن.... اونام کلی تشکر کردن و منم


+ پروردگارا!!!! یا به هیشکی ADSL نده یا جنبه شو هم بده لطفاً!!! این دو سه روزه از صب تا ساعت 5 من تو نتم! از 5 تا 10.5 شب رومئو.... یعنی جفتمون عقده ای شدیم شدییییییییییییییییید!!!


+ شبا رومئو ساعت 10.5 میخوابه!! خو من اون موقع خوابم نمیاد...اینه که دو شبه پر رو شدم لپ تاپو میبرم تو تخت و اون میخوابه و من به وبگردی میگذرونم تا 1 بعد میخوابم. شب اول وقتی لپ تاپو خاموش کردم میخواستم بذارمش رو زمین هی سر و صدا کردم و سطلو سر دادم و پشتیمو برداشتم وارونه کردم چند بار زدم روش که مثلاً دارم صافش می کنم و هی ورجه وورجه کردم دیدم خیییییییییییییر خواب خوابه... بیدارش کردم گفتم: شومبر جون خواستم بگم من دیگه دارم میخوابم. باشه؟ و خودش فهمید دردم چیه؟ سفت بغلم کرد و بوس بوسیم کرد... منم راحت خوابیدم. دیشب لپ تاپو که خاموش کردم گذاشتم رو زمین بیدار شد! گفت داری می خوابی؟ گفتم آره باز بوسم کرد و بغلم کرد... دیگه خودش یاد گرفت تلق تولوق نصفه شب یعنی چی؟!


+ اوه اوه اینو بگم!!! دیروز نمیدونستم چی بپزم؟ وب آرسیتا جونو میخوندم... از لازانیا نوشته بود! منم خوشحاااااااال گفتم لازانیا میپزم امشب... همه موادشو آماده کردم و ورقاشم پختم یهو دیدم شیر نداریم واسه سس سفید!!! شما بودین چیکار میکردین؟ مثه خانومای خوب میرفتین می خریدین؟؟ من که حالشو نداشتم!!! می دونین چیکار کردم؟ به جای شیر ماست ریختم!!!!!!!! یکم شل شده بود... ولی طعمش خوب بود...


+ دارم عکسای عروسی اصفهانو درست میکنم! دیروز خودمو کشتم فقط یه دونه!!! آخه میخوام وقتی میریم شمال ببرم اونا هم ببینن... مگه این وبلاگا رو میشه گذاشت کنار و رفت سراغ کار دیگه؟؟؟ تازه تانصف ادلیستمو خوندم تا به روز شدم...


+ پریشب خواب میدیدم خونواده مون 4 نفری شده!!! بچه دار شده بودیم... اونم دوقلو! یه دختر یه پسر... ووووووی اینقده خوشگل بودن!!!! صبش که بیدار شدم دلم واسشون قریژ ویریژ میرفت!!! رومئو که نمیدونین چشاش چه برقی میزد وقتی واسش تعریف میکردم!!!


+ راستی بچه ها ما قبض برقمون اومده 15300 زیاد نیس؟؟؟؟ شماها قبضاتون چقدره؟ آخه من اصلاً اهل اسراف و اینا هم نیستم!!! زورم اومد


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1391ساعت 11:51  توسط ژولیت  | 

173- عکسای معوق!

سلام دوستا خوبین؟

یه عاااااالمه عکس آوردم. هر کدوم از یه دری!!

حسب الامر سارا جونم تیتر هر کدومو هم لینک کردم...

بوس بوسی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 15:51  توسط ژولیت  | 

172- آنچه گذشت...

اووووووووووووووووه نمیدونم از کجاش بگم؟؟؟؟ اینقده که حرف نگفته جمع شده!!!

خوبه باز +نوشت باشه نه؟

+ اول از همه اینو بگم که هنوز سر کار نمیرم. الآن یک ماه و دو روزه!! یه مدت دنبال کار گشتم ولی یکی دو هفته پیش معلوم شد که رومئو از 27 مرداد تا 16 شهریور یعنی 20 روز تعطیله... طفلک بعد عروسیمون دیگه خونشون نرفته. نمیدونین چه ذوقی داره واسه این 20 روز... هرشب موقع خواب با یه ذوق عجیبی یکی از روزشمارش کم میکنه.... منم دیدم اگه برم سر کار هنوز یه ماه نرفته 20 روز نمیشه مرخصی بگیرم که!!! مجبوریم زودتر برگردیم، دلم نیومد. گفتم میذارم بعد مسافرت دنبال کار میگردم.


+ ADSL رو پنج شنبه اومدن واسم نصب کردن. ولی تا نصابه رفت سریع لباس عوض کردیم رفتیم خونه آبجیم که افطار دعوت بودیم.... دیشبم خودم مهمون داشتم از صب مشغول کارام بودم و دلم پیش این وبلاگ و شماها!!! امروزم پاشدم جنگل حاصل از مهمونی دیشبو سر و سامون دادم و الآنم که در خدمت شمام...


+ یه مدته رومئو روزکار شده تا ساعت 5. یعنی دیگه شبکاری که نداره، روزکاریشم تا 5 شده، منم که سر کار نمیرم... کلی با هم بودیم و خوش گذروندیم....


+ پنج شنبه و جمعه ای که قبل ماه رمضان بود (راستی! نماز روزه هاتون قبول) ما دو تا با مامان و بابام رفتیم قم و جمکران و کاشان و قمصر و... جاتون خالی خیلییییییییییییی خوش گذشت!! هم خیلی وقت بود زیارت نرفته بودیم و حسابی سبک شدیم هم کاشان خیلی خوب بود. باغ فین رفتیم عکس ناصر الدین شاه و مادر و خواهرشو گذاشته بودن. نمیدونین خواهرش چقد زشت بود!!!! کلی بهش خندیدیم....


+ نیمه شعبان هم رفتیم کرج، خونه دایی رومئو. میخواستن سیسمونی بچینن... من که خیلی خوشم اومد. آخه این زندایی رومئو خیلی ساده اس. یعنی همیشه لباسای معمولی میپوشه. زیاد وسواس نیس روی تیپ و این حرفا... فک نمیکردم اینقد تو سیسمونی سلیقه به خرج بده... رموئو هم که عاشق بچه!!! دیگه حسابی هوایی شده بود... قرار شد واسه کادوی بچه شون من پرده اتاقشو بدوزم.


+ پریشب که خونه آبجیم دعوت بودیم واسه افطار سلف سرویس گذاشته بود ایییییییینقده خوشم اومد که نگو... خیلی باحال بود! روی کانتر نوشیدنی ها و ژله و ظرفا رو گذاشته بود و روی یه میز کوتاهتر که به کانتر چسبونده بود غذاها رو چید خیلی شیک بود! عکسشو میذارم واستون


+ دیشب که دختر خاله ام و شوهرش مهمونمون بودن ژله سورپرایز ستاره ای درست کردم + ژله خورده شیشه + کباب حسینی + شیرین قاتق + سوپ سفید (که آرسیتا جونم بهم یاد داده بود) + شله زرد. خدا رو شکر خیلی خوششون اومد... نمیدونین وقتی یکی از دست پختم تعریف میکنه چه قندی تو دلم آب میشه!!!


+ یه هفته قبل ماه رمضان دختر داییمو دعوت کردم خونمون که واسش ناخن بکارم و ببرم یه سالنی نشون بدم. یه دستشو خونه کار کردم، یکیشو بردم تو سالن زدم که ببینه. خیلی از کارم خوشش اومد ولی میگفت 40-60 به نظرم بی انصافی بود... آخه همه کارو من انجام بدم 40 درصد اون برداره! تازه میگفت قبض برق هم بین همه تقسیم میشه! نمیدونم چیکار کنم؟ آخه سالنش محشر بود!!! پر مشتری بود و فوق العاده شیک...


+ میخواستم تو نیازمندیها آگهی بزنم واسه کاشت ناخن، میگه ارشاد ایراد میگیره نمی زنیم!!! گفتم چرا؟ میگه ارشاد گفته حرومه!!!!!!! مراجع تقلید جدیدن ظاهراً.....


+ احتمال داره که توی یه سالن دیگه توی حکیم نظامی میز اجاره کنم و کلاً قید کار دفتری و کارمندی و این حرفا رو بزنم... آخه هم ساعت کارم کمتر میشه هم اگه جدی بگیرمش درآمدم بیشتر میشه...


+ راستی دختر خاله ام دیشب یه قاب گل خوشگل واسم کادو آورد...


+ خداحافظ بچه رو میبینین؟؟؟؟ خیلی خوشم میاد ازش!!!!


+ اون شب که دختر داییم خونمون بود رفتیم سینما چهاربعدی، بعدم رفتیم پیتزا ناژ، خیلیییییییییییییی خوش گذشت! یه دوستی دارم که از اول دبیرستان با هم بودیم. صمیمی ترین دوستمه. بهش زنگ زدم گفتم ما میخوایم بریم سینما و مهمونم دارم بی ماشن سختمونه! تو بیا با هم بریم سینما و شام مهمون من. اونم اومد... نصف بیشتر کیف اون شب واسه حضور راحیلا بود... خیلی دختر شاد و باحالیه... هی خاطره تعریف میکرد از شیطونیاش هی ما میخندیدیم....


+ راستی اون هفته با رومئو جونم رفتیم "همه چی آرومه" و "خوابم میاد" رو دیدیم... همه چی آرومه که باحال بود... خوابم میاد هم بد تموم شد ولی کلاً بامزه بود. مخصوصاً اکبر عبدی... نمیدونم دیدین یا نه؟ کارش محشر بود.... از اون پیرزن گردالی بامزه ها!!!


+ دو روز پیش رفته بودم آرایشگاه واسه اصلاح، داشت واسه یه دختره بافت میزد، خوشم اومد... یه طرف موهامو سه تا بافت کج پهن زدم، ادامه اش هم بافت آویزه. اینقد با مزه شد! تازه امروز اون طرف موهامو که یه ور میزم جمع کردم کنار دم اسبی بستم. شبیه تمین شدم... اینقده خوشم اومده!!!


+ دیروز صب رفتم آتلیه عکسای عروسی اصفهانو گرفتم... یکیشون خیلی به دلم نشسته!! از اینایی که قدیمی میکنن عکسو... فیلم عروسی رشتمونم یک ماهه آماده اس... ما نتونستیم بریم بگیریم...


+ راستی!!!!!! خانواده رومئو با من مهربون شدن عجیییییییییییییییییب!!! نمیدونم چه خبره؟!!! مخصوصاً باباش که مدتها بود با من سر و سنگین بود... مدام بهمون زنگ میزنه هی اصرار میکنه زودتر بیاین پیش ما و... دلیلش مهم نیس، خدا رو شکر که اینجوری شده....


+ یادم نرفته که چقد عکس قول داده بودم بذارم و نذاشتم... همه اونا رو + عکس بعضی از حرفای این پستم میذارم واستون...


دیگه خیلی حرف زدم، بیام بخونمتون که حسااااااااابی عقب افتادم باز...

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1391ساعت 12:45  توسط ژولیت  |